تبليغاتX
مرجع عاشقانه های شعر معاصر
مهدیه امینی
ضرب گشتم در تو پس از خویشتن کم می شوم

آه! خوشحالم که دارم با تو مدغم می شوم

 

سیب های بو سه ات را ٬ سرخ دندان می زنم

گرچه حوَایم ولی شک نیست آدم می شوم

 

ابر باشی ابر خواهم گشت ای محبوب من

تو به هر شکلی که خواهی بود من هم می شوم

 

ای طلای قیمتی لختی به من فرصت بده

تو طلا می خواهی ام؟...یک لحظه... دارم می شوم

 

عشق مانند مسیحا در درونم زاده شد

صد غزل عیسی سرودم ٬ آه مریم می شوم

 

تا بلرزم قهر چشمان تو را ٬ در ذات خویش

پایکوبان ٬ لرز لرزان ٬ رعشه بم می شوم

 

تا تو را دارم ندارم هیچ کمبودی عزیز

بیشتر می خواهمت وقتی ز خود کم می شوم



لينک مطلب | موضوع: مهدیه امینی


مهدی سهیلی

 

 

گفتم به دام اسیرم گفتا که دانه با من

 

 

 

گفتم که آشیان کو گفت آشیانه با من

 

 

 

گفتم که بی بهارم شوق ترانه ام نیست

 

 

 

گفتا بیا به گلشن شور ترانه با من

 

 

 

گفتم بهانه ای نیست تا پر زنم به سویت

 

 

 

گفتا تو بال بگشا راه بهانه با من

 

 

 

گفتم به فصل پیری در من گلی نروید

 

 

 

گفتا که من جوانم فکر جوانه با من

 

 

 

گفتم که خان و مانم در کار عاشقی رفت

 

 

 

گفتا به کار خود باش تدبیر خانه با من

 

 

 

گفتم به جرم شادی جور زمان مرا کشت

 

 

 

گفتا تو شادمان باش جور زمانه با من

 

 

 

گفتم ز عشقبازی در کس نشان ندیدم

 

 

 

زد بوسه بر لبانم گفتا نشانه با من

 

 

 

گفتم دلم چو مرغی ست کز آشیانه دور است

 

 

 

دستی به زلف خود زد گفت آشیانه با من

 

 

 

گفتم ز مهربانان روزی گریزم آخر

 

 

 

گفتا که مهربان باد اشک شبانه با من

 

 



لينک مطلب | موضوع: مهدی سهیلی


سروده های دیگر...
گفتمش کشتی مرا بر گردنت خون من است

گفت از جان بگذرد آن کس که مفتون من است

گفتمش با بوسه یی کردی ز خود بیخود مرا

گفت این خاصیت لبهای میگون من است

گفتمش عشق تو عالمگیر کرد افسانه ام

گفت این افسانه سازی ها ز افسون من است

گفتمش من واله و شیدا و مجنون توام

گفت شهری واله و شیدا و مجنون من است

گفتم ای گل رسم و قانون نکویان چیست؟ گفت

بی وفایی رسم من بیداد قانون من است

گفتمش چون طبع من قد تو موزون است ٬ گفت

طبع  موزون  تو هم  از  قد  موزون  من  است

دکتر  محمد سیاسی




فریدون مشیری

من ٬ در آن لحظه ٬ که چشم تو به من می نگرد

برگ خشکیده ایمان را

در پنجه باد

رقص شیطانی خواهش را

در آتش سبز!

نور پنهانی بخشش را

در چشمه مهر

اهتزاز ابدیت را می بینم

بیش از این ٬ سوی نگاهت ٬ نتوانم نگریست

اهتزاز ابدیت را

یارای تماشایم نیست

کاش می گفتی چیست

آنچه از چشم تو ٬ تا عمق وجودم جاری ست.



لينک مطلب | موضوع: فریدون مشیری


حسین منزوی
وقتی که تو روز آفتابی را

در کوچه پرسه های پاییزی

با حس زنانه دوست می داری

احساس غرور میکند خورشید



لينک مطلب | موضوع: حـسین مـنزوی


محمد مهدی نجفی
نگو " حرف دلت را بگو "

نمی گویم

غریبه نیستی نگویم

من غریبه ام

چطور بگویم؟!



لينک مطلب | موضوع: محمد مهدی نجفی


محمد علی بهمنی
لبت " نه " گوید و پیداست میگوید دلت " آری "

که اینسان دشمنی ٬ یعنی که خیلی دوستم داری

دلت می آید آیا  از زبانی اینهمه شیرین

تو تنها حرف تلخی را ٬ همیشه بر زبان رانی

نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را

که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری

تو را چون آرزوهایت همیشه دوست خواهم داشت

بشرطی که مرا در آرزویِ خویش نگذاری

چه زیبا می شود دنیا برای من اگر روزی

تو از آنی که هستی ٬ ای معما! پرده برداری



لينک مطلب | موضوع:


فروغ فرخزاد

ای سراپایت سبز

دستهایت را چون خاطره ای سوزان

در دستهای عاشق من بگذار

و لبانت را چون حسی گرم از هستی

به نوازش های لبهای عاشق من بسپار

باد ما را با خود خواهد برد.




فریدون مشیری
گفتی که:

"چو خورشید٬ زنم سوی تو پر٬

چون ماه ٬ شبی می کشم از پنجره سر!"

اندوه٬ که خورشید شدی٬

تنگ غروب!

افسوس٬

که مهتاب شدی٬

وقت سحر! 



لينک مطلب | موضوع: فریدون مشیری


اسماعیل شاهرودی
گردنم منتظر حلقه دستان تو بود

-بر سر چشمه خواب-

لیک دیدم به دو چشم نگران

دستهای تو گذشت

همچو آبی که روان بود٬

به سوی دگران!.



لينک مطلب | موضوع:


قیصر امین پور
آیینه ها دچار فراموشی اند

و نام تو

ورد زبان کوچه خاموشی

امشب

تکلیف پنجره

بی چشمهای باز تو روشن نیست!.



لينک مطلب | موضوع: قیصر امین پور


حمید مصدق
زندگی رویا نیست.

زندگی زیبایی ست.

میتوان٬

بر درختی تهی از بار٬ زدن پیوندی.

میتوان در دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت.

میتوان٬

از میان فاصله ها را برداشت

دل من با تو٬

هر دو بیزار از این فاصله هاست.



لينک مطلب | موضوع: حـمید مـصدق


حمید مصدق
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور٬

گیسوان تو در اندیشه من٬

گرم رقصی موزون.

کاشکی پنجه من٬

در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست.

چشم من٬ چشمه زاینده اشک٬

گونه ام بستر رود.

کاشکی همچو حبابی بر آب٬

در نگاه تو رها میشدم از بود و نبود.



لينک مطلب | موضوع: حـمید مـصدق


احمد شاملو
نام ات را به من بگو

دست ات را به من بده

حرف ات را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه های تورا دریافته ام

با لبان ات برای همه لب ها سخن گفته ام

و دست هایت با دستان من آشناست.



لينک مطلب | موضوع:


حسین منزوی
کوچکترین ستاره چشمم خورشید است

و اشتیاق لمس تو شاید

شرم قدیم دستهایم را٬

مغلوب کند

وقتی تو باز میگردی.



لينک مطلب | موضوع: حـسین مـنزوی