آه! خوشحالم که دارم با تو مدغم می شوم
سیب های بو سه ات را ٬ سرخ دندان می زنم
گرچه حوَایم ولی شک نیست آدم می شوم
ابر باشی ابر خواهم گشت ای محبوب من
تو به هر شکلی که خواهی بود من هم می شوم
ای طلای قیمتی لختی به من فرصت بده
تو طلا می خواهی ام؟...یک لحظه... دارم می شوم
عشق مانند مسیحا در درونم زاده شد
صد غزل عیسی سرودم ٬ آه مریم می شوم
تا بلرزم قهر چشمان تو را ٬ در ذات خویش
پایکوبان ٬ لرز لرزان ٬ رعشه بم می شوم
تا تو را دارم ندارم هیچ کمبودی عزیز
بیشتر می خواهمت وقتی ز خود کم می شوم
لينک مطلب | موضوع: مهدیه امینی |
گفتم به دام اسیرم گفتا که دانه با من
گفتم که آشیان کو گفت آشیانه با من
گفتم که بی بهارم شوق ترانه ام نیست
گفتا بیا به گلشن شور ترانه با من
گفتم بهانه ای نیست تا پر زنم به سویت
گفتا تو بال بگشا راه بهانه با من
گفتم به فصل پیری در من گلی نروید
گفتا که من جوانم فکر جوانه با من
گفتم که خان و مانم در کار عاشقی رفت
گفتا به کار خود باش تدبیر خانه با من
گفتم به جرم شادی جور زمان مرا کشت
گفتا تو شادمان باش جور زمانه با من
گفتم ز عشقبازی در کس نشان ندیدم
زد بوسه بر لبانم گفتا نشانه با من
گفتم دلم چو مرغی ست کز آشیانه دور است
دستی به زلف خود زد گفت آشیانه با من
گفتم ز مهربانان روزی گریزم آخر
گفتا که مهربان باد اشک شبانه با من
لينک مطلب | موضوع: مهدی سهیلی |
گفت از جان بگذرد آن کس که مفتون من است
گفتمش با بوسه یی کردی ز خود بیخود مرا
گفت این خاصیت لبهای میگون من است
گفتمش عشق تو عالمگیر کرد افسانه ام
گفت این افسانه سازی ها ز افسون من است
گفتمش من واله و شیدا و مجنون توام
گفت شهری واله و شیدا و مجنون من است
گفتم ای گل رسم و قانون نکویان چیست؟ گفت
بی وفایی رسم من بیداد قانون من است
گفتمش چون طبع من قد تو موزون است ٬ گفت
طبع موزون تو هم از قد موزون من است
دکتر محمد سیاسی
لينک مطلب | موضوع: سروده های دیگر... |

من ٬ در آن لحظه ٬ که چشم تو به من می نگرد
برگ خشکیده ایمان را
در پنجه باد
رقص شیطانی خواهش را
در آتش سبز!
نور پنهانی بخشش را
در چشمه مهر
اهتزاز ابدیت را می بینم
بیش از این ٬ سوی نگاهت ٬ نتوانم نگریست
اهتزاز ابدیت را
یارای تماشایم نیست
کاش می گفتی چیست
آنچه از چشم تو ٬ تا عمق وجودم جاری ست.
لينک مطلب | موضوع: فریدون مشیری |
در کوچه پرسه های پاییزی
با حس زنانه دوست می داری
احساس غرور میکند خورشید
لينک مطلب | موضوع: حـسین مـنزوی |
نمی گویم
غریبه نیستی نگویم
من غریبه ام
چطور بگویم؟!
لينک مطلب | موضوع: محمد مهدی نجفی |
که اینسان دشمنی ٬ یعنی که خیلی دوستم داری
دلت می آید آیا از زبانی اینهمه شیرین
تو تنها حرف تلخی را ٬ همیشه بر زبان رانی
نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را
که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری
تو را چون آرزوهایت همیشه دوست خواهم داشت
بشرطی که مرا در آرزویِ خویش نگذاری
چه زیبا می شود دنیا برای من اگر روزی
تو از آنی که هستی ٬ ای معما! پرده برداری
لينک مطلب | موضوع: |

ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطره ای سوزان
در دستهای عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش های لبهای عاشق من بسپار
باد ما را با خود خواهد برد.
لينک مطلب | موضوع: فـروغ فـرخـزاد |
"چو خورشید٬ زنم سوی تو پر٬
چون ماه ٬ شبی می کشم از پنجره سر!"
اندوه٬ که خورشید شدی٬
تنگ غروب!
افسوس٬
که مهتاب شدی٬
وقت سحر!
لينک مطلب | موضوع: فریدون مشیری |
-بر سر چشمه خواب-
لیک دیدم به دو چشم نگران
دستهای تو گذشت
همچو آبی که روان بود٬
به سوی دگران!.
لينک مطلب | موضوع: |
و نام تو
ورد زبان کوچه خاموشی
امشب
تکلیف پنجره
بی چشمهای باز تو روشن نیست!.
لينک مطلب | موضوع: قیصر امین پور |
زندگی زیبایی ست.
میتوان٬
بر درختی تهی از بار٬ زدن پیوندی.
میتوان در دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت.
میتوان٬
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با تو٬
هر دو بیزار از این فاصله هاست.
لينک مطلب | موضوع: حـمید مـصدق |
گیسوان تو در اندیشه من٬
گرم رقصی موزون.
کاشکی پنجه من٬
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست.
چشم من٬ چشمه زاینده اشک٬
گونه ام بستر رود.
کاشکی همچو حبابی بر آب٬
در نگاه تو رها میشدم از بود و نبود.
لينک مطلب | موضوع: حـمید مـصدق |
دست ات را به من بده
حرف ات را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های تورا دریافته ام
با لبان ات برای همه لب ها سخن گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست.
لينک مطلب | موضوع: |
و اشتیاق لمس تو شاید
شرم قدیم دستهایم را٬
مغلوب کند
وقتی تو باز میگردی.
لينک مطلب | موضوع: حـسین مـنزوی |

