تبليغاتX
مرجع عاشقانه های شعر معاصر
فروغ فرخزاد

چون سنگها ٬ صدای مرا گوش می کنی

سنگی و ناشنیده فراموش می کنی

رگبار نوبهاری و خواب دریچه را

از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی

دستِ مرا که ساقه سبز نوازش است

با برگهای مرده هماغوش می کنی

گمراه تر ز روح شرابی و دیده را

در شعله می نشانی و مدهوش می کنی

ای ماهی طلایی مرداب خون من

خوش باد مستیت که مرا نوش می کنی

تو دره بنفش غروبی که روز را

بر سینه می فشاری و خاموش می کنی

در سایه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت

او را به سایه از چه سیه پوش می کنی؟



لينک مطلب | موضوع: فـروغ فـرخـزاد


دیگران ...
.

با تو می گویم ...

 

ای تمام بودن تنهائیم

 

 

ای دلیل خنده ی تو خالیم

 

 

ای گذشته از من و چشمان من

 

 

ای صدای ضجه ی رسوائیم

 

 

این منم »

 

 

جای پای تو بر تنهائیم  .

                               

                                                 هابیل  




فریدون مشیری

 

می خواهم و می خواستمت تا نفسم بود

 

می سوختم از حسرت و عشقِ تو بَسَم بود

 

عشق تو بَسَم بود که این شعله بیدار

 

روشنگرِ شبهای بلندِ قفسم بود

 

آن بختِ گُریزنده دمی آمد و بگذشت

 

غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود

 

دست من و آغوش تو ! هیهات ! که یک عمر

 

تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود

 

بالله که بجز یادِ تو ، گر هیچ کسم هست

 

حاشا که به جز عشق تو گر هیچ کسم بود

 

لب بسته و پر سوخته ، از کوی تو رفتم

 

رفتم ، بخدا ، گر هوسم بود بَسَم بود !

 

 



لينک مطلب | موضوع: فریدون مشیری


ایرج دهقان
.

شکست عهدِ من و گفت :هرچه بود گذشت

 

به گریه گفتمش : آری ولی چه زود گذشت

 

بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید

 

بهار رفت و تو رفتی و هرچه بود گذشت

.



لينک مطلب | موضوع: ایرج دهقان


بیژن جلالی

 

 

عشق ما

 

 

 

صدایی شد

 

 

 

در دهان پرنده ای

 

 

 

و به دور دست ها رفت

 

 

 

و بین شاخ و برگ درختان

 

 

 

گم شد.

 

 



لينک مطلب | موضوع: بیژن جلالی


گراناز موسوی

همين قدر آسان!

 

آسمان كاردستي ناتمام كودكي است

 

كه ماه را هلالي كژ بريده و چسبانده به گوشه‌يي

 

و دريا

 

      آوازخوان پيري كه مرغان غربتي خالكوبي‌اش كرده‌اند

 

اگر تنها نيم روزي به پايان جهان باقي است

 

دستانم را بگير

 

تا از برهوت حرف بگذريم

 

و پابرهنه در هم رها شويم

 

 



لينک مطلب | موضوع: گراناز موسوی


ایرج جنتی عطائی

جدایی

در این روز غم انگیز جدایی٬          

به یاد آرم زمان آشنایی!

به خاطر آورم در جنگل دور٬           

کنار برکه یی خاموش و بی نور٬

نشستی با دلم افسانه گفتی!

به خود شمع و مرا پروانه گفتی!

چو میرفتم به دامانم فتادی!

چو اشکی در گریبانم فتادی!

 

شدم دیوانه وُ دیگر گذشتم٬

ز دنیا!-ای دریغ از سَر گذشتم!-

اَجَل اکنون که می گیرد سراغم

چو لاله از غم عشق تو داغم

چو میمیرم به لب نام تو دارم

پس از مرگم چو آیی بر مزارم

ز خاکم ناله برخبزد به افلاک ٬

که: از یادم نرفتی تا دلِ خاک!

.




م. آزاد

بی تو این چشمه سار شب آرام

چشم گیرنده ی آهوان است.

بی تو ٬ این دشت سرشار

دوزخ جاودان است

بی تو مهتاب تنهای دشتم

بی تو خورشید سرد غروبم

بی تو ٬ بی نام و بی سرگذشتم

بی تو خاکسترم

بی تو ٬ ای دوست

بی تو این خانه تاریک و تنهاست

بی تو ٬ ای دوست

خفته بر لب سخن هاست!

بی تو خاکسترم

بی تو ٬

ای دوست!



لينک مطلب | موضوع: م.آزاد


عمران صلاحی
نامت را بر زبان می آورم

دریا بر من گسترده تر می شود

دریایی که ادامه ی گیسوان توست

کلامت را سرمه چشم می کنم

آفتاب و ماه و ستارگان را

در آب ها می بینم

می خوانمت

موجی بلند به ساحل می دود و دست می گشاید

صدفی پلک می زند

و تو در گیسوانت می تابی



لينک مطلب | موضوع: عمران صلاحی


محمد مهدی نجفی
آن قدر بزرگی

که در قلبم جا نمی گیری

یا آن قدر کوچکی

که ته قلبم

            گم می شوی



لينک مطلب | موضوع: محمد مهدی نجفی


بنفشه حجازی
مگر چه قدر سر در گریبانت نهاده بودم

که پیچک ها آمدند و

نیلوفر بافتند بر تن هایمان

پروانه ها که ژاله پیاله ام را نوشیدند

عسل

خانه بوسه ها شد.



لينک مطلب | موضوع: بنفشه حجازی


مسعود کیمیایی

این همه حسود بودم و نمی دانستم

به نسیمی که از کنارت

موذیانه می گذرد

به چشم های آشنا و پر آزار ٬

که بی حیا نگاهت می کند

به آفتابی که فقط تلاش گرم کردن تو را دارد ٬

حسادت می کنم .....

من آنقدر عاشقم

که به طبیعت بد بینم

طبیعت پر از نفس های آدمی است ٬

که مرا وادار می کند حسادت کنم

به تنهایی ام

به جهان

به خاطره ای دور از تو ....



لينک مطلب | موضوع: مسعود کیمیایی


قیصر امین پور
این قرار داد

تا ابد میان ما

برقرار باد

چشمهای من به جای دست های تو !

من به دست تو

                     آب می دهم

تو به چشم من

                    آبرو بده !

من به چشم های بی قرار تو

قول می دهم ریشه های ما به آب

شاخه های ما به آفتاب می رسد

ما دوباره سبز می شویم !



لينک مطلب | موضوع: قیصر امین پور


احمد شاملو

همه

لرزش دست و دلم

از آن بود

که عشق

پناهی گردد ٬

پروازی نه

گریزگاهی گردد.

آی عشق آی عشق

چهره آبیت پیدا نیست.

و خنکای مرهمی

بر شعله زخمی

نه شور شعله

بر سرمای درون

آی عشق آی عشق

چهره ی سرخت پیدا نیست ٬

غبار تیره تسکینی

بر حضور وهن

و رنج رهایی

بر گریز حضور.

سیاهی

بر آرامش آبی

و سبزه برگچه

بر ارغوان

آی عشق آی عشق

رنگ آشنایت

پیدا نیست.



لينک مطلب | موضوع: احـمد شامـلو


حمید مصدق
تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالها هست که در گوش من     آرام ٬

                                            آرام

خش خش گام تو تکرار کنان ٬

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا ٬

    - خانه ی کوچک ما

                             سیب نداشت.



لينک مطلب | موضوع: حـمید مـصدق


مهدی اخوان ثالث
لحظه دیدار نزدیک ست.

باز من دیوانه ام ٬ مستم.

باز می لرزد ٬ دلم ٬ دستم.

باز گوئی در جهان دیگری هستم.

های ! نخراشی بغفلت گونه ام را ٬ تیغ !

های نپریشی صفای زلفکم را ٬ دست !

و آبرویم را نریزی دل !

- ای نخورده مست -

لحظه ی دیدار نزدیک ست.




گراناز موسوی
در عکس چشمان تو

خواب های من پیداست

در شبیه پوست من

شب ها

چیزی شبیه خواب های تو می چرخد

هر شب به خواب هایم بیا

تا عکس مان هی به هم شبیه تر شود.



لينک مطلب | موضوع: گراناز موسوی


بیژن جلالی
سایه تو را می خوانم

و در آن شنا می کنم

و به ژرفا می روم

برای یافتن مرواریدی که

گم کرده ام



لينک مطلب | موضوع: بیژن جلالی


عمران صلاحی
شبی خوش است

می خواهم

گیسوانت را بشنوم

لب می گشایی

نسیم شبانگاه

سراپا گوش می شود

کلام تو سرانجام

آغوش می شود



لينک مطلب | موضوع: عمران صلاحی


هوشنگ ابتهاج
بسترم

صدف خالی یک تنهایی است.

و تو چون مروارید

گردن آویز کسان دگری ....

 




احمد شاملو
شانه ات مجاب ام می کند

در بستری که عشق

تشنه گی ست

زلال شانه های ات

هم چنان ام عطش می دهد

در بستری که عشق

مجاب اش کرده است.



لينک مطلب | موضوع: احـمد شامـلو


سروده های دیگر...
فلفل

از بوسه های تو می روید

شعر

از لبان من

قانون عشق چنین است.

باید گذر کنم

معصوم و پاکتر ز سیاوش

از شعله زار جنگل مژگانت

اما دریغ و درد

کس با من این نگفت

کز نی نی سیاه دو چشمت حذر کنم

فلفل از بوسه های تو می روید

شعر از لبان من.

                                               نصرت رحمانی




سروده های دیگر...
من دوست دارم از تو بگویم را

ای جلوه ای از به آرامی

من دوست دارم از تو شنیدن را

تو لذت نادر شنیدن باش.

تو از به شباهت ٬ از به زیبایی

بر دیده تشنه ام تو دیدن باش.

                                       یدالله رویایی




حمید مصدق

  در شبانِ غم تنهایی خویش ٬

 

 

  عابد چشم سخنگوی توام

 

 

  من در این تاریکی ٬

 

 

  من در این تیره شب جانفرسا ٬

 

 

  زائر ظلمت گیسوی توام

 

 

  گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من ٬

 

 

  گیسوان تو شب بی پایان

 

 

  جنگل عطر آلود

 

 

  شکن ِ گیسوی تو ٬

 

 

  موج دریای خیال

 

 

  کاش با زورق اندیشه شبی ٬

 

 

  از شط گیسوی مواج تو ٬ من

 

 

  بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم.

 

 

  کاش بر این شطِ مواج سیاه ٬

 

 

  همه عمر سفر می کردم ....

 

 

 



لينک مطلب | موضوع: حـمید مـصدق


فریدون مشیری

بنشین ٬ مرو ٬ که در دل شب ٬ در پناه ماه

خوش تر ز حرف عشق و سکوت و نگاه نیست

بنشین و جاودانه به آزار من مکوش

یکدم کنار دوست نشستن گناه نیست.

بنشین ٬ مرو ٬ صفای تمنای من ببین

امشب چراغ عشق در این خانه روشن است

جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز

بنشین ٬ مرو ٬ مرو که نه هنگام رفتن است.



لينک مطلب | موضوع: فریدون مشیری


عمران صلاحی
پرندگان هستند

تا من و تو برایشان

دانه های کلمات بریزیم

پرندگان هستند

تا من و تو عشق را

فراموش نکنیم



لينک مطلب | موضوع: عمران صلاحی


حسین منزوی

چشمت ستاره اش را

چندان چراغ وسوسه

خواهد کرد

تا من به آفتاب بگویم: نه !



لينک مطلب | موضوع: حـسین مـنزوی


عمران صلاحی

هرچه بیشتر می گریزم

به تو نزدیکتر می شوم

هر چه رو برمی گردانم

تو را بیشتر می بینم

جزیره ای هستم

در آب های شیدایی

از همه سو

به تو محدودم.

هزار و یک آینه

تصویرت را می چرخانند

از تو آغاز می شوم

در تو پایان می گیرم



لينک مطلب | موضوع: عمران صلاحی


مهدی اخوان ثالث

ما چون دو دریچه ٬ روبروی هم٬

آگاه ز هر بگو مگوی هم.

هر روز سلام و پرسش و خنده٬

هر روز قرار روز آینده.

عمر آینه بهشت ٬ اما ... آه

بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته هست٬

زیرا یکی از دریچه ها بسته هست.

نه مهر فسون ٬ نه ماه جادو کرد٬

نفرین به سفر ٬ که هرچه کرد او کرد.