از آن سوی مـرز بـاور و تـردید
می آیـم ٬
خـسته بـسته ٬
می آیم.
هـمرنـگ درخـت در هـجـوم دی
می پـایم ٬
تا بـهار ٬
می پـایم.
♣
خاموشم و انتظار
سر تا پـا
تا سبزتـرین ترانه را
فـردا
در چـهـچـهه بوسه تو بسرایم.
لينک مطلب | موضوع: شفـیـعی کـدکنی |
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همـچو بارانی که شوید جـسم خاک
هستیم زآلـودگی ها کرده پاک
ای تـپش های تن سوزان من
آتـشی در سایه مـژگان من
ای ز گـندمزارها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پـربارتر
ای در بـگشوده بر خـورشیدها
در هـجوم ظلمت تردیدها
ای دو چـشمانت چـمـنزاران من
داغ چـشمت خـورده بر چـشمان من
پـیش از اینت گـر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم
لينک مطلب | موضوع: |
شنیدم که چون قـوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فـریبا بـمیرد
شب مرگ ، تنها ، نشیند به موجی
رود گـوشه ای دور و تـنها بـمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزلها بمیرد
گروهی برآنند کاین مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد ، آنجا بمیرد
شب مرگ ، از بیم ، آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قوئی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی ! آغوش واکن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد.
"مهدی حمیدی شیرازی"
لينک مطلب | موضوع: سروده های دیگر... |
با تو شب ارغوانی می گذرد
و مـاه
در عـسل
بـاران در چـشم های تـو است
و سبـزه
در بـاران
سبـز تـر است
می آیی
و در بـرابـر تـو
سرو
کـوتاه می آیـد.
" کیومرث منشی زاده "
لينک مطلب | موضوع: سروده های دیگر... |
پشت آن پنجره
مثل یک پنجره در تاریکی
که به یک پنجره می اندیشد
به تو می اندیشم.
پـشت آن پنجره در تاریکی
به چه می اندیشی ؟
"منصور اوجی"
لينک مطلب | موضوع: سروده های دیگر... |
و دیگر بار
خاطره ی سبز چشمهایت
در پشت پلک های ملتهبم
رویای یک عشق گمشده را
نقاشی می کند
من
تعبیر رویاهای سپیدم را
در خنده های تو می بینم
اما تو
خواب های مرا
باور نمی کنی !
.: حـامد ابراهیم پور :.
لينک مطلب | موضوع: سروده های دیگر... |
تو آسمون زندگيم ستاره بوده بيشمار
اما شبهاي بيکسي يکي نمـونده موندگار
يکي نمونده از هـزار
ستارههـاي گـمشده هر شب من هـزار هـزار
اما هميشگي تويي ستـاره دنبـالهدار
يکي نمونـده از هـزار
اي آخـرين تنهاتـرين آواره عـاشق
هر شب عـمرم هـمراه با من ستـاره عـاشق
اي تو آشناي ناشنـاسم
اي مرحـم دست تو لباسم
ديـوار شبم شکـسته از تو
از ظلمت شب نميهـراسم
انگـار که زاده شده با من
عـشقي که من از تو ميشناسم
تـو بودي و هستي هنوز سهـم من از اين روزگـار
با شب من فـقط تويـي ستـاره دنباله دار
با شب من فـقط تويـي
لينک مطلب | موضوع: اردلان سرفــراز |

