با آنکه می از شیشه به پیمانه نکردی
در بزم ، کسی نیست که دیوانه نکردی
ای خانه شهری نگهت برده به یغما
در شهر دلی کو که در آن خانه نکردی
تا گنج غمت را سر ویرانی دل هاست
یک خانه دل نیست که ویرانه نکردی
تنها نه من از عشق رخت شهره شهرم
صاحب نظری نیست که افسانه نکردی
نازم سرت ای شمع که شهری زدی آتش
و اندیشه ز دود دل پروانه نکردی
با چشم تو محرم نشدم تا به نگاهی
بیگانه ام از محرم و بیگانه نکردی.
« فروغی بسطامی »
لينک مطلب | موضوع: سروده های دیگر... |
ای نگاهت خنده مهتاب ها
بر پرند ِ رنگ رنگ ِ خواب ها
ای صفای جاودان ِهرچه هست:
باغ ها ، گل ها ، سحر ها ، آب ها
ای نگاهت جاودان افروخته
شمع ها ، خورشیدها ، مهتاب ها
ای طلوع بی زوال آرزو
در صفای روشنی محراب ها
ناز نوشینی تو و دیدار توست
خنده مهتاب در مرداب ها
در خرام نازنینت جلوه کرد
رقص ماهی ها و پیچ و تاب ها.
لينک مطلب | موضوع: شفـیـعی کـدکنی |
گوش کن ، جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلکها را بتکان ، کفش به پا کن و بیا
و بیا تا جایی ، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب ،
اندام تورا ،
مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند.
♣
پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است.
لينک مطلب | موضوع: سهراب سپهری |
من که تسبیح نبودم ، تو مرا چرخاندی
مشت بر مهره تنهایی من پـیچـاندی
مهر دستان تو دنبال دعایی می گشت
بـارها دور زدی ذهن مرا گرداندی
ذکرها گـفتی و بر گفته خود خـندیدی
از همین نـغمه تاریک مرا تـرساندی
بر لبت نام خدا بود ، خدا شاهد ماست
بر لبت نام خدا بود و مرا رقـصاندی
دست ویرانـگر تو عادت چرخیدن داشت
عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی
قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود
تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی
جمع کن: رشته ایمان دلم پـاره شده ست
من که تسبیـح نبودم ، تو چرا چرخاندی؟
لينک مطلب | موضوع: نغمه رضائی |
در هر غروب
در امتداد شب
من هستم و تـمامت تنهایی.
با خویشتن نشستن.
در خویشتن شکستن.
این راز سر به مهر ٬
تا کی درون سینه نـهفتن ٬
گـفتن.
یـاری کن ٬
مرا به گفتن این راز ٬ باز یاری کن.
ای روی تو به تـیره شبان آفـتاب روز
می خـواهـمت هـنوز.
لينک مطلب | موضوع: حـمید مـصدق |

