تبليغاتX
مرجع عاشقانه های شعر معاصر
بهروز ذوالفـقاری
 

مهندس بهروز ذوالفقاری که از تخلص شعری دماوند در سرودن غزل ٬ رباعی و دو بیتی بهره می گیرد در سال ۱۳۵۴ در تهران متولد شد ٬ وی مدرک کارشناسی ارشد مهندسی کامپیوتر را از دانشگاه علم و صنعت اخذ نموده و هم اکنون عضو هیئت علمی دانشگاه بوده و در چندین دانشگاه در سطح تهران و شهرستانها به تدریس اشتغال دارد.

نظر من درباره ی اشعار این شاعر خوش سخن این است که سروده هاشون نشان دهنده ی آشنایی کامل شاعر با کلمات و به کارگیری زیبا و ماهرانه در ابیات است . شاعر ٬ شعر را روان ٬ خوش فهم و دلنشین سروده است ٬ به گونه ای که قدرت را همچون "نام" تخلص شعر و لطافت را در ابیات احساس می کنید.

اولین مجموعه شعر بهروز ذوالفقاری در پاییز ۸۶ با نام " از زبان شمع " انتشار پیدا کرده.

وی همچنین در زمینه ی موسیقی نیز فعالیت دارد و سازهایی نظیر تنبور و دوتار را به خوبی می نوازد.

یک رباعی از شاعر:

جز تو به جهان پـناه ما کیست؟ بگـو

جزعشق و وفا گـناه ما چیست؟ بگـو

از مِهرِ نگـاه و روی ماه تو چـرا

برقی به شب سیـاه ما نـیست؟ بگـو

 




مریم حیدرزاده
 

كاش مي شد سرزمين عشق را در ميان گام ها تقسيم كرد

كاش مي شد با نگاه شاپرك عشق را بر آسمان تفهيم كرد



كاش مي شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز كرد

كاش مي شد با پري از برگ ياس تا طلوع سرخ گل پرواز كرد



كاش مي شد با نسيم شا مگاه برگ زرد ياس ها را رنگ كرد

كاش مي شد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ كرد



كاش مي شد در سكوت دشت شب ناله ي غمگين باران را شنيد

بعد ، دست قطره ها يش را گرفت تا بها ر آرزوها پر كشيد



كاش مي شد مثل يك حس لطيف لابه لاي آسمان پرنور شد

كاش مي شد چا در شب را كشيد از نقاب شوم ظلمت دور شد



كاش مي شد از ميا ن ژاله ها جرعه اي از مهر با ني را چشيد

در جواب خوبها جان هديه داد سختي و نا مهرباني را شنيد



كاش مي شد با محبت خا نه سا خت يك اطاقش را به مرواريد داد

كاش مي شد آسما ن مهر را خانه كرد و به گل خورشيد داد



كاش مي شد بر تمام مردمان پيشوند نام انسان را گذاشت

كاش مي شد كه دلي راشا دكرد برآب خشكيده اي يك غنچه كاشت



كاش مي شد با كلامي سرخ و سبز يك دل غمديده راتسكين دهم

كاش مي شد درطلوع ياس ها به صنوبر يك سبد نسرين دهم



لينک مطلب | موضوع: مریم حیدر زاده


حسین منزوی
 

در ملـتـقای الکل و دود

آنـگـونه مـست بودم

که از تـمام دنـیا

تـنها

     دلـم

           هـوای تـرا

                       کـرده بود

می گفتم این عجیب است

ایـنـقدر ناگـهانی دل بـستن

از من که بی تـعارف دیـری ست

زیـن خـیل ورشکـسته کـسی را

در خـورد دل نـهادن

                           پیدا نـکرده ام...

 



لينک مطلب | موضوع: حـسین مـنزوی