بر من گذشتی، سر بر نکــــــــردی
از عشق گفتم ، بـــــاور نکــــــــردی
دل را فــــــکندم ارزان بــه پــــــایت
سودای مهـرش در ســـــــر نکردی
گفتم گـــــلم را می بویی از لطف
حتی به قهرش پــــرپـــر نـــــکردی
دیدی ســبویی پــــــــر نوش دارم
باتشنگـــی ها لــــــب تـر نکـردی
هنگام مـستی شور آفــــرین بود
لطفی که با ما دیگر نکــــــــــردی
آتش گــــــرفتم چــون شاخ نارنج
گفتم: نظـر کن ! سر بر نکــــــردی
لينک مطلب | موضوع: سیمـین بـهـبـهانی |
ترا با غیر می بینم٬ صدایم در نمی آید
دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید
نشستم٬ باده خوردم٬ خون گریستم٬ کنجی افتادم
تحمل می رود٬ اما شب ِ غم سر نمی آید
توانم وصف مرگ جور و صد دشوارتر ز آن٬ لیک
چه گویم جور هجرت٬ چون به گفتن در نمی آید
چه سود از شرح این دیوانگیها٬ بیقراریها؟
تو مه بیمهری و حرف منت باور نمی آید
ز دست و پای دل برگیر این زنجیر جور٬ ای زلف٬
که این دیوانه گر عاقل شود ٬ دیگر نمی آید
دلم در دوریت خون شد ٬بیا در اشک چشمم بین
خدا را از چه بر من رحمت ای کافر نمی آید؟
لينک مطلب | موضوع: مهدی اخوان ثالث |

