تبليغاتX
مرجع عاشقانه های شعر معاصر
فرخ تمیمی
 

وقتی که پـوستت

ابـریشم سپـید تــراوا

نـیلـوفــریـنه می شود از نـیش بـوسه ها

احـساس می کنم

بــازرگان عـطر و پـرند و نـورم

در جـاده های خرّم ابـریـشم

 



لينک مطلب | موضوع: فرخ تمیمی


شادروان نجمه زارع

نجمه زارع در 29 آذرماه 1361 در شهرستان کازرون دیده به جهان گشود. وی شش ماه پس از تولد همراه با خانواده‌اش به قم عزیمت نمود و در آنجا ساکن شدند. دوران دبستان را در مدرسه‌ی «اوسطی» قم گذراند و دوران راهنمایی و دبیرستان را به ترتیب در مدارس «نرجسیه» و «شهدای چهارمردان» پشت سر گذاشت. طی سال‌های 79 تا 81 در دانشگاه همدان به تحصیل در رشته‌ی عمران پرداخت و سرانجام به صورت با اشتباه پزشک معالجش در تاریخ 31 شهریور 1384 دارفانی را وداع گفت.

وی در دوران کوتاه زندگی خود با حدود 30 عنوان برگزیده در کنگره‌های شعر و سرایش 4 دفتر شعر، نام خود را در حافظه‌ی ادبی ایران ثبت نمود.


 

خبر به دورترین نقطة جهان برسد

نخواست او به من خسته ـ بی‌گمان ـ برسد

شکنجه بیشتر از این‌؟ که پیش چشم خودت‌

کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد

چه می‌کنی‌، اگر او را که خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...

رها کنی‌، برود، از دلت جدا باشد

به آن‌که دوست‌تَرَش داشته‌، به آن برسد

رها کنی‌، بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطة جهان برسد

گلایه‌ای نکنی‌، بغض خویش را بخوری‌

که هق‌هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که‌... نه‌! نفرین نمی‌کنم‌، نکند

به او، که عاشق او بوده‌ام‌، زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

 



لينک مطلب | موضوع: نـجـمـه زارع


سروده های دیگر
 

کــشف تـو آغـاز پــنهانی مـن

دسـت از خـاک زمـین ِ مـن بــکش

مدفــون تـرین احـساس ٬ تـمنایی به اکـتشاف نـدارد ...

 

برگرفته از: مردی که فاحشه شد



لينک مطلب | موضوع: سروده های دیگر...


نیما یوشیج
 

 شكوه ها را بنه، خيز و بنگر
كه چگونه زمستان سر آمد
جنگل و كوه در رستخيز است
عالم از تيره رويي در آمد
چهره بگشاد و برق خنديد
عاشقا خيز كه آمد بهاران
چشمه كوچك از كوه جوشيد
گل به صحرا در آمد چو آتش
رود تيره چو طوفان خروشيد
دشت از گل شده هفت رنگ است
تو هم اي بينوا شاد بخرام
كه ز هر سو نشاط بهار است
كه به هر جا زمانه به رقص است
تا به كي ديدهات اشكبار است؟
بوسه اي زن كه دوران رونده است

 



لينک مطلب | موضوع: نیما یوشیج


فروغ فرخزاد

 

دختر كنار پنجره تنها نشست و گفت
اي دختر بهار حسد مي برم به تو
عطر و گل و ترانه و سرمستي تو را

با هر چه طالبي به خدا مي خرم زتو
برشاخ لخت و عور درختي شكوفه اي

با ناز مي گشود دو چشمان بسته را
مرغي ميان سبزه ز هم باز مي نمود

آن بالهاي كوچك زيباي خسته را
خورشيد خنده كرد و ز انوار خنده اش

بر چهر روز روشني دلكشي دويد
موجي سبك خزيد و نسيمي به گوش او

رازي سرود و موج به نرمي رميد از او
خنديد باغبان كه سر انجام شد بهار

ديگر شكوفه كرده درختي كه كاشتم

 



لينک مطلب | موضوع: فـروغ فـرخـزاد