تبليغاتX
مرجع عاشقانه های شعر معاصر
احــمد شــاملو
 

دست ات را به من بده

دست های تو با من آشناست

ای دیر یافته با تو سخن می گویم

به سان ابر که با توفان

به سان علف که با صحرا

به سان باران که با دریا

به سان پرنده که با بهار

به سان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من

ریشه های تورا دریافته ام

زیرا که صدای من

با صدای تو آشناست.

 



لينک مطلب | موضوع: احـمد شامـلو


احــمد شــاملو
 

عـشق

خـاطره یی ست به انتـظار ِ حـدوث و تـجـدد نـشسته٬

چـرا کـه آنـان اکـنون هـر دو خـفـته انـد.

در ایـن سوی بـستر

مـردی و

زنـی

در آن سـوی.

تــندبـادی بـر درگـاه و

تـندبـاری بـر بـام.

مـردی و زنـی خـفته.

و در انتـظار ِ تـکرار و حـدوث

عــشقی

خـسته.

 



لينک مطلب | موضوع: احـمد شامـلو


احمد شاملو
 

با درودی به خانه می آیی و

 

با بدرودی

 

خانه را ترک می گویی

 

ای سازنده!

 

لحظه ی ِ عمر ِ من

 

به جز فاصله یِ میان این درود و بدرود نیست:

 

این آن لحظه ی ِ واقعی ست

 

که لحظه ی ِ دیگر را انتظار می کشد.

 

نوسانی در لنگر ساعت است

 

که لنگر را با نوسانی دیگر به کار می کشد.

 

گامی است پیش از گامی دیگر

 

که جاده را بیدار می کند.

 

تداومی است که زمان مرا می سازد

 

لحظه ای است که عمر ِ مرا سرشار می کند.

 



لينک مطلب | موضوع: احـمد شامـلو


احمد شاملو

همه

لرزش دست و دلم

از آن بود

که عشق

پناهی گردد ٬

پروازی نه

گریزگاهی گردد.

آی عشق آی عشق

چهره آبیت پیدا نیست.

و خنکای مرهمی

بر شعله زخمی

نه شور شعله

بر سرمای درون

آی عشق آی عشق

چهره ی سرخت پیدا نیست ٬

غبار تیره تسکینی

بر حضور وهن

و رنج رهایی

بر گریز حضور.

سیاهی

بر آرامش آبی

و سبزه برگچه

بر ارغوان

آی عشق آی عشق

رنگ آشنایت

پیدا نیست.



لينک مطلب | موضوع: احـمد شامـلو


احمد شاملو
شانه ات مجاب ام می کند

در بستری که عشق

تشنه گی ست

زلال شانه های ات

هم چنان ام عطش می دهد

در بستری که عشق

مجاب اش کرده است.



لينک مطلب | موضوع: احـمد شامـلو