تبليغاتX
مرجع عاشقانه های شعر معاصر
بیژن جلالی
 

تـن تـو چـون خـوشه ها

بـر دستـان من شکـفت

تـن تـو چـون گـیاه

در دست های مـن روئـید

و خـوشه کـرد و روشن شد

بـعد افـسرد

و تـاریک شد

ایـنک بـه یـاد تـو گـلهای غـروب

خـاموش و عـطر آگـین هستند.

 



لينک مطلب | موضوع: بیژن جلالی


بیژن جلالی
 

در عشق تو تنها بودم

چون جوانی که دیده به عشق می گشاید

و از جوانی خود سرمست بودم

و سراپای ترا غرق بوسه می ساختم

این داستان گذشته ایست

که هرگز فراموش نمی کنم.

 



لينک مطلب | موضوع: بیژن جلالی


بیژن جلالی
 

تو چون لبخندی هستی

که بر هر دیواری نقش بسته

یا چون کلامی هستی

که ناآمدگان

خواهند گفت.

 



لينک مطلب | موضوع: بیژن جلالی


بیژن جلالی

 

 

عشق ما

 

 

 

صدایی شد

 

 

 

در دهان پرنده ای

 

 

 

و به دور دست ها رفت

 

 

 

و بین شاخ و برگ درختان

 

 

 

گم شد.

 

 



لينک مطلب | موضوع: بیژن جلالی


بیژن جلالی
سایه تو را می خوانم

و در آن شنا می کنم

و به ژرفا می روم

برای یافتن مرواریدی که

گم کرده ام



لينک مطلب | موضوع: بیژن جلالی


بیژن جلالی

تو صدای پایت را

 

 

به یاد نمی آوری

 

 

چون همیشه همراهت است

 

 

ولی من آن را به خاطر دارم

 

 

چون تو همراه من نیستی

 

 

و صدای پایت بر دلم

 

 

نشسته است .



لينک مطلب | موضوع: بیژن جلالی