این عشق ماندنی
این شعر بودنی
این لحظه های با تو نشستنی
سرودنی نیست
این لحظه های ناب
در لحظه های بی خودی و مستی
شعر بلند حافظ
از تو شنیدنی است.
×
این سر
- نه مست باده ٬
این سر که مست
مست دو چشم سیاه توست
اینک به خاک پای تو می سایم
کاین سر به خاک پای تو با شوق ستودنی ست ...
لينک مطلب | موضوع: حـمید مـصدق |
دفتر عمر مرا٬
با وجود تو شکوهی دیگر٬
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من٬
زندگانی بخشی٬
یا بگیری از من٬
آنچه را می بخشی.
لينک مطلب | موضوع: حـمید مـصدق |
من با امید مهر تو پیوسته زیستم
بعد از تو؟
- این مباد
- که بعد از تو نیستم
بعد از تو آفتاب سیاه است
دیگر مرا به خلوت خاص تو راه نیست
بعد از تو ٬
در آسمان زندگیم مهر و ماه نیست.
لينک مطلب | موضوع: حـمید مـصدق |
سبزی چشم تو –
- دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را .
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
سبزی چشم تو تخدیرم کرد .
حاصل مزرعه سوخته بَرگم از توست
زندگی از تو و
- مرگم از توست.
لينک مطلب | موضوع: حـمید مـصدق |
در هر غروب
در امتداد شب
من هستم و تـمامت تنهایی.
با خویشتن نشستن.
در خویشتن شکستن.
این راز سر به مهر ٬
تا کی درون سینه نـهفتن ٬
گـفتن.
یـاری کن ٬
مرا به گفتن این راز ٬ باز یاری کن.
ای روی تو به تـیره شبان آفـتاب روز
می خـواهـمت هـنوز.
لينک مطلب | موضوع: حـمید مـصدق |
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم ،
- می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری !
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد ،
- که مرا
زندگانی بخشد
چشم های تو به من می بخشد
شورِ عشق و مستی
و تو چون مصرعِ شعری زیبا ،
سطرِ برجسته ای از زندگی من هستی .
لينک مطلب | موضوع: حـمید مـصدق |
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالها هست که در گوش من آرام ٬
آرام
خش خش گام تو تکرار کنان ٬
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا ٬
- خانه ی کوچک ما
سیب نداشت.
لينک مطلب | موضوع: حـمید مـصدق |
در شبانِ غم تنهایی خویش ٬
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی ٬
من در این تیره شب جانفرسا ٬
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من ٬
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطر آلود
شکن ِ گیسوی تو ٬
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی ٬
از شط گیسوی مواج تو ٬ من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم.
کاش بر این شطِ مواج سیاه ٬
همه عمر سفر می کردم ....
لينک مطلب | موضوع: حـمید مـصدق |
زندگی زیبایی ست.
میتوان٬
بر درختی تهی از بار٬ زدن پیوندی.
میتوان در دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت.
میتوان٬
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با تو٬
هر دو بیزار از این فاصله هاست.
لينک مطلب | موضوع: حـمید مـصدق |
گیسوان تو در اندیشه من٬
گرم رقصی موزون.
کاشکی پنجه من٬
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست.
چشم من٬ چشمه زاینده اشک٬
گونه ام بستر رود.
کاشکی همچو حبابی بر آب٬
در نگاه تو رها میشدم از بود و نبود.
لينک مطلب | موضوع: حـمید مـصدق |

