تبليغاتX
مرجع عاشقانه های شعر معاصر
فروغ فرخزاد

 

دختر كنار پنجره تنها نشست و گفت
اي دختر بهار حسد مي برم به تو
عطر و گل و ترانه و سرمستي تو را

با هر چه طالبي به خدا مي خرم زتو
برشاخ لخت و عور درختي شكوفه اي

با ناز مي گشود دو چشمان بسته را
مرغي ميان سبزه ز هم باز مي نمود

آن بالهاي كوچك زيباي خسته را
خورشيد خنده كرد و ز انوار خنده اش

بر چهر روز روشني دلكشي دويد
موجي سبك خزيد و نسيمي به گوش او

رازي سرود و موج به نرمي رميد از او
خنديد باغبان كه سر انجام شد بهار

ديگر شكوفه كرده درختي كه كاشتم

 



لينک مطلب | موضوع: فـروغ فـرخـزاد